تبليغاتX
خاطرات ما





















خاطرات ما

من بهاری شده ام تا تو ز یادت نرود عشق همان"خاطره ها"است

فسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت20:38توسط گیسو....باران | |

        به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!

 

·        هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!

 

·        اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!

 

·        یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!

 

·        پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!!

 

·        قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!

 

·        خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!

 

·        فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!

 

·        طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!

 

·        واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!

 

·        واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!

 

·        هر بار که صفحه ی ف*ی*ل*ت*ر*ی*ن*گ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!

 

·        میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!

 

·        یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!

 

·        ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!

 

·        یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!

 

·        جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو   دومادمیکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!

 

·        برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!

 

·        سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هووووراااا!!

 

·        طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!

 

·        تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!

 

·        رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!

 

·        سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!

 

·        غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!

 

·        میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!

 

·        بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!

 

·        سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!!

 

·        رفتیم باغمون، دیدم جا نیست برای خودمون که بشینیم! اینجا ایران، گور بابات پی ام سی!!

 

·        بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!!

 

·        خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!

 

·        پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

 

·        رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!

 

·        کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!!

 

·        میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!

 

·        یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!

 

·        رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت9:39توسط شقایق | |

غضنفر یه دوقولو میبینه بعد میزنه زیر خنده میگن چرا میخندی..؟میگه تابلوئه فوتوشاپه!

.

.

.

هرگز نمیدانم اگر روزی کوچه ی علی چپ مشمول طرح شود ، چه خاکی بر سر خواهیم کرد!

.

.

.

طبق تحقیقات و بررسی دانشمندان اروپایی پنج راهکار برای زیباترین عروس سال شدن به شرح ذیل است:

.

.

.

.

 

اعتماد به نفست منو کشته فکر میکنی شوهر گیرت بیاد که عروس سال بشی !!!

.

.

.

په نه په ترین سوالهای فامیلی : كودكي:مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟ دانش آموزي: مدرسه معدلت چند شد؟ دانشجویی:درست کی تموم می‌شه؟ بعد از درس:چرا ازدواج نمی‌کنی؟ بعد از ازدواج:چرا بچه دار نمیشین؟ بعد از بچه:این بچه قیافه‌ش به کی رفته؟

.

.

.

اگر وقتی شخصی را که دوست داری در آغوش می‌گیری، در میان بازوانت می‌لرزد،

. . . . . . اگر بسختی نفس می‌کشد، . . . . اگر در دیدگانش برق و درخشندگی خاصی می‌بینی،

. . . . ولش کن بره پی کارش، چون آنفلوانزا داره!!

.

.

.

فیلم “ورود آقایان ممنوع” در شهر عضنفر اینا اکران شد

 

%۱۰۰ تماشاچیان زن بودن !

.

.

.

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری/به جهنم بگذر کوچه محل گذر است!

.

.

.

مردها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند !

ستاد یادآوری فرصت ها به بانوان !

.

.

.

گدا میره در خونه‌ی یه پیرزن و پیرزنه عصبانی میاد دم در و میگه باز اومدی گدایی؟گدا هم بر میگرده میگه په نه په بیام خواستگاری؟

.

.

.

دستشویی داشتم, رفتم دیدم دوستم تو دستشوییه….. در زدم, میگه چیه دستشویی داری؟ میگم په نه په اومدم  واست سند بذارم بیارمت بیرون

.

.

.

بعضی وقتها مشکلات یکی یکی نمیان سمت آدم صبر میکنن همه با هم یه آژانس میگیرن !

.

.

.

عشق شیرازی :

دلُم میخواد برم بالوی یه‌ی کوه بلندی از ته دلُم با تمام وجودُم با صِدوی بلند جار بزنم دوسِت دارم،

ولی ،حوصلم نمیشه

.

.

.

حیف نون تا ده سال برای مادرش عزاداری می کرد . بهش میگن : آخه چقدر گریه می کنی ده سال گذشته .

میگه : آخه هر وقت یادم میفته که موقع خاکسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش می گیره

.

.

.

وقتی مو توی غذا باشه ، فرقی نمیکنه مژه ی دلبر باشه ، یا سیبیل اکبر

.

.

.

خدایا به هر کس که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است و به هر کس که بیشتر دوست میداری بفهمان که اودکلن کار حمام را نمیکند

.

.

.

هرکس به طریقی دل ما می شکند  , اما تو خیلی خلاقیت به خرج دادی،آورین …آورین

.

.

.

یه پیچ رو هر چقدر سفت کنی ، موقع باز کردن ، همونقدر باید زور بزنی ..حالا هی منو بپیچون .. به موقش برات دارم

.

.

.

غضنفر یه لوبیا میگیره دستش میگه: یاد تو در دل من طوفان به پا میکنه!!!

.

.

.

یکی داشته دستای خرشو با اره میبریده، بهش میگن چیکار میکنی بدبختو؟میگه به شما چه مال خودمه میخوام کانگوروش کنم

.

.

.

دوست  دخـــــتر غضنفر میخواسته باهاش بهم بزنه غضنفر میفهمه میگه من حامله ام !!

.

.

.

یارو میره تو یه داروخانه و می پرسه شما اسید استیل سالیسیلیک دارید؟ فروشنده میگه:منظورتون آسپرینه؟ طرف جواب میده :آره خودشه اسمش همش یادم میره

(فك كـــــــن....ابله اسيد نميدونم چي رو يادش ميمونه؛ بعد آسپيرينو يادش ميره!)

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت9:37توسط شقایق | |

مدتها اين بحث داغ بوده که کامپيوتر دختره يا پسر؟ خلاصه رای گيری ميکنن و يه نتايجی به اين شکل به دست مياد .محکوم نکنید بابا آماره ديگه:))

دخترها گفتند کامپيوتر مذکره ! به اين دلايل:
۱- وقتی بهش عادت ميکنيم؛ فکر ميکنيم بدون اون نميتونيم کاری بکنيم .
۲-با اونکه اطلاعات زيادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن!
۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن!
۴-همين که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراييشونو از دست ميدن !
۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث ميشه شاخ دربياريم !

پسرها گفتند کامپيوتر مونثه! به اين دلايل:
۱-به غير از خالقشون کسی از منطق درونيشون سر در نمياره!
۲- فهميدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه!
۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده!
۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!!
۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن!


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاك
اندامم چه خواهد ساخت ،
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را برگلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را...

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت9:36توسط شقایق | |

سلاااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممم

خووووووووووووووووووبين دوستان گل گل گل گل گرامي؟

ميدوني...دلمان تنگيده بودددددددددد

بيا...تابستونم تموم شد؛ هيچي نفهميديم ازش

همش برو مدرسه، بيا خونه، تكاليف بنويس، واسه امتحان بخون.......

اعصاب مصاب نذاشته واسم

امروز ۱۵ شهريوره....يني ۱۵روز ديگه مونده

و من:

نه هندسه رو توي دفترش وارد كردم؛ نه تكاليفشو نوشتم؛ نه واسه امتحانش خوندم

شيمي رو نه تكليف نوشتم نه وارد كردم نه خوندم

رياضي نخوندم

ادبيات نه خوندم نه نوشتم

همينجوري پيش برم، اينقدر پيشرفت ميكنم كه

يهو ديدي پس فردا نفر اون كنكورم در اومديم....اصلا خدا رو چي ديدي...

مگه نه.........؟ ها.........؟ اونم منننننننن.........مشخصه استعداد ازم ميباره كه

خلاصه اينكه اين تابستونم تموم شد

بي صاحاب مدرسه قراره شروع بشه

منم كاري نكردم

زندگي زيباست..........چي بهتر از اين

هيچي ديگه...اومدم بگم به نظرتون من چه خاكي تو سرم كنم؟؟؟؟؟؟؟

اين كارو بكنم؟؟؟   :    

آخرشم اين ميشه ديگه:

فك كنين اين منم؛ اون سمت چپي هم معلممونه:

 چه حالي بده

ولي آخرش اينه ديگه:

به هرحال هيچ راهي آخر و عاقبت خوش كه نداره كه....

من چيكار كنـــــــــــــــــــــــــــــــــممممممممممممممممممممممممممممممم

من همش اينكارو ميكنم:(اين منم كه ميگه درس چي شد؟ اون يكي هم باز منم كه ميگه بيخيال؛ عيب نداره ولشششششششش)


اون بحثو ول كنين

با اينكه خبرش اصلا داغ نيست

ولي مايلم يه بار ديگه بگم تا يه عده بسسسسوزن؛ حرصشون درآد

ديدين بارسلوناي ما برررررد

(قابل توجه دوستان رئال مادريدي )

خلاصه اينكه اينا هركاري بكنن؛ حريف ما كه نميشن...درسته؟

پرسپوليسم كه گند زد

الانم باز زندگي زيباست...مگه نه؟


ما ميريم به كارمون برسيم

دوستان...راه كار يادتون نره؛ ما منتظريم هااااااااااااا

اوكي ديگه

من رفتم...بلند نشيد بلند نشيد خواهشا

عزت زياد


+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت9:47توسط شقایق | |

سلامی پس از سالها........!!!!!!!!!!!!

چی بگم دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟:دی

 

وقتي که ، دستاي باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتي که چلچله ها ، خبر فصل بهارو مي دادن ، عشق آوازو نداشت
ديگه آسمون براش ، فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توي ابرا ، سوي جنگلاي دور
ديگه رفته از خيال اون پرنده صبور
اما لحظه اي رسيد ، لحظه پريدن و رها شدن ، ميون بيم و اميد
لحظه اي که پنجره ، بغض ديوارو شکست
نقش آسمون صاف ، ميون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشيد و افق روشنو ديد
تو هواي تازه دشت ، به ستاره ها رسيد
لحظه اي پاک و بزرگ ، دل به دريا زد و رفت
با يه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت15:7توسط گیسو....باران | |

دختر زيبا در مهماني و روش هاي بازاريابي!(طنز)

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم

* شما در يك مهماني به همراه دوستانتون ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يكي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي كنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج كن" ، به اين مي گن تبليغات

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله كراواتتون رو مرتب مي كنين و ميرين پيشش ، اون رو به يك نوشيدني دعوت مي كنيين ، وقتي كيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي كنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي كنين و اون رو به يك سواري كوتاه دعوت مي كنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي

*شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين كه داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي كني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، بلافاصله اون هم يك سيلي جانانه نثار شما مي كنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي كنه ، به اين مي گن شكاف بين عرضه و تقاضا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه حرفي بزنين ، شخص ديگه اي پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا

* شما در يك مهماني ، يك دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، ولي قبل از اين كه بگين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن منع ورود به بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. سعي مي كنيد به ش كم محلي كنيد تا از شما خوش اش بياد، اون هم فمينيست از آب در مي آد و برايِ در اومدنِ چشِ شما دستِ دوست تون رو مي گيره و با هم مي رن سان فرانسيسكو. به اين مي گن اشتباهِ استراتژيك در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مؤدبانه يه يه شاخه گلِ سرخ به ش مي ديد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»، اما اون گل رو توي سرتون مي زنه، چون شديداً استقلاليه. به اين مي گن اشتباهِ تاكتيكي در بازاريابي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه يه دختر ديگه كه قبلا با همين كلمات گولش زده بوديد سروكلش پيدا مي شه و رسواتون ميكنه
به اين ميگن تاثيرسوء سابقه در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛همون لحظه پاتون ميره روي پوست موز و جلوي طرف ولو مي شيد به اين ميگن ضايع شدگي مفرط يا فقدان ثبات در بازار.

*شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي خواهيد بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ كه يك هو يك دختر زيباتر از اون رو پشت سرش مي بينيد فورا مسير رو عوض مي كنيد و به سمت دختر جديد مي ريد.
به اين ميگن چشم چراني، نه ببخشيد تحليل لحظه به لحظه بازار.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اونهم با شعف خاصي برمي گرده و لبخند مي زنه ، شما كه باديدن چهره 60 ساله اون به اشتباه خودتون پي برديد سرخ و سفيد شده و مجبوريد براي رهايي آسمون ريسمون ببافيدبه اين ميگن بدبياري يا خطاي بازار

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. به جايِ اين كه جلو بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ به مادرتون مي گيد كه با مادرش تماس بگيره و قرار خواستگاري رو بذاره. به اين مي گن بازاريابي سنتي.

* شما در يك مهماني ، يك دخترِ بسيار زيبا رو مي بينيد و ازش خوش تون مي آد. جلو مي ريد و مي گيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن»؛ اون هم با دوست اش صحبت مي كنه و در موردِ شما توضيح مي ده و شما با هردوي اونا ازدواج مي كنيد. به اين مي گن بازاريابي دهان به دهان!

* شما در يك مهماني ، دخترِهاي بسيار زيبايِ فراواني رو مي بينيد و ازشون خوش تون مي آد. سرگردان مي شيد كه جلو كدوم بريد و بگيد: «من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج كن بعد ما مي تونيم با هم بيش از دوبچه داشته باشيم»؛ به اين ميگن فقدان استراتژي در بازار.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت19:32توسط شقایق | |

سوتي هاي برنامه هاي زنده تلويزيون


چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبكه تهران (فكر كنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينكه يكي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!

توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش مي‌خواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!

برنامه‌ي صبح ايراني راديو سراسري كه از ساعت ۶ و خورده اي صبح شروع ميشه يك مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون كه يه روز، گفتند: يك خبر جالب مي‌خوام براتون بخونم، تو اينترنت مي‌گشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت ۵۰ سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد فرمودند كه: شوخي نيست، طرف ۵ قرن بالاي درخت بوده!

يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده كه ظاهرا مال يك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده كه كتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نكته اي هست ... اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!

يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه مي‌كني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا مي‌رسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.

يه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر ميكنن من برنامه كودك مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي كرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!

يه بار گوينده اخبار ساعت ۲ مي‌خواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.

يه خاطره ديگه از عمو پورنگ
يه صداي دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
- مامان

بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم .

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت19:30توسط شقایق | |

تولد........

تولد................

تولدت مبارک........

مبارک.....................

مبارک...........................

تولدت مبارک.........................

بیا شمعا رو بفوووت.....................

که صدسال زنده باشی...................... 

بابا آخه چرا صد سااااااااااااال...والا من به نود و نه سالشم راضیمااااااااااا

حالا دیگه هر چی کرم نوگله...به هر حال اینقدری عمرکن که ما شرمنده نشیم آخه تعریفتو کردیم...اون دنیایی ها هم رو تعریف ما حساب میکنن...یهو دیدی به همین بی خاصیتیت ادامه دادی شب اول قبر یقه آدمو میگیرن از آدم جواب میخوان خوووووووووب....

(کاملا معلومه دارم هذیون میگم نه؟؟؟؟؟)  (از ساعت ۸:۱۰ بیدار شدم ولی هنوز صفحه کامپیوتر و خوب نمیبینم...نه که خوابم بیادااا نه ولی نمیدونم به هر حال هذیون گفتن که شاخ و دم نداره ... منم الان دارم هذیون میگم... هذیونم هذیونه دیگه مثه حیوون که حیوونه)

میگم چقدر هوا گرم شده تازگیا

چیزه...یعنی...اااااااااا...داشتم چی میگفتم

آها

به هر حال نوگل جووووون تولدت مبااااارررررررررررررررک  

نوگل چقدر خشنگه.............ایشاا.. مبارکش باد..................دوماد خوش آب و رنگه...........ایشاا.. مبارکش باد.............

البته ما این شعر رو در وصف یکی از ناظم های مدرسمون تغییر دادیم آخه این ناظمه خانومه بعد اسمش فرخه...فرخ اسم زن نی که...منم که همینجوری گیج میزنم و مسایل پیچیده به شدت برای مغزم ضرر داره(همونطور که میدونید: دکتر گفته هیجان ناشی مسایل پیچیده ریاضیات ممکنه باعث مرگ مغزی بنده بشه...)من تو کف این یارو موندم...

(میدونید اگه مدرسمون این وبو پیدا کنه منو با لگد پرتم میکنن بیرون    )

 

اه اه اه...از مسله اصلی دور شدم:

نوگل جون...ایشاا.. همون صدساله بشی...از خیرش گذشتیم بابا

الان به هر حال چه صدساله بشی چه نودونه ساله...من از مدرسمون اخراج شدم

 

مبارکه ایشاا.. 

 

 

                                                     

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت9:46توسط شقایق | |

عنوان مطلب رو حال کردی جون من؟

منم حال نکردم...

خدایی من همیشه از عصبانیت باران میترسیدم

خب...هیچی اومدم یه چیزی بنویسم بعد برم اما قبلش: خانوم رها خانوووووووووم

خجالت نمیکشی ؟؟؟؟؟میدونی من چند وقته تو رو اد کردم؟؟؟؟؟؟؟چرا قبول نمیکنی؟؟ 

آره...همینو میخواستم بگم که گفتم دیگه...


یک شقایق سرخ سنجاق میکنم

بر جای پای سپیدت در آسمان

تا تو را در دریای نور...در کهکشان های دور...

گم نکنم

قدم بر جای پایت در آسمان میگذارم

با یاس ها و شببوها

که بی قراری برای طلوع دستانت هستند

به انتظار گشوده شدن پلک هایت در شفق نشسته ام!

شقایق ها گره از گره از گیسوان گشوده اند

و باران...نگاه کن باران

چه عاشقانه می بارد

تو باز نخواهی برگشت...

من به تو خواهم رسید...!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت14:15توسط شقایق | |

یه قیاس جالب هست بین آدمای بزرگ - متوسط - کوچک

از نظر سایز نه هااااا....از نظر طرز فکر و اینجور حرفا

برای من جالب بود گفتم شاید واس شما هم جالب باشه...

اگه خوندینش تا آخر

میشه لطفا با نظر خودتون...یه آدم بزرگ

                                      یه آدم متوسط

                                   و یه آدم کوچیک

واسه من مثال بزنید....لطفا

حالا اینو بخونید:

انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند

انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند

انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 


انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند

انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند

انسان هاي كوچك بي دردند

 


انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 


انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 



انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

 



انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان هاي كوچك مسئله ندارند

 



انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند


حالا در کل نظرتون چیه؟ موافقید؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت11:10توسط شقایق | |

 

اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛

 ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند 

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛

 محال نبود وصال !

 و عاشقان که همیشه خواهانند؛

همیشه میتوانستند تنها نباشند

..........

اگر گناه وزن داشت ؛

 هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛

 تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم    

اگر غرور نبود ؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛

 و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان

جستجو نمیکردیم 

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛

 با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

 و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم 

اگر خواب حقیقت داشت ؛

همیشه خواب بودیم 

 هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند 

اگر همه ثروت داشتند ؛

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیبرستیدند

      و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛

 تا دیگران از سر جوانمردی ؛

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند 

    اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....

 اگر همه ثروت داشتند   

اگر مرگ نبود ؛

 همه کافر بودند ؛

و زندگی بی ارزشترین کالا یود 

    ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید   

اگر عشق نبود ؛

 به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟  

  کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

   و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟

    اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....

اگر عشق نبود 

اگر کینه نبود؛ 

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق

 میگذاشتند   

اگر خداوند ؛

 یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد    

  من بی گمان    

دوباره دیدن تو را ارزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا 

  انگاه نمیدانم  

  براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت

دکتر شریعتی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت11:5توسط شقایق | |

میدونید چیه؟؟؟؟؟؟

منم نمیدونم......

زده به سرم............دارم دیوانه تر میشم

من تازه امروز راحت شدم..دیروز فاینال زبان دادم

الان تقریبا حالم خوبه

البته دارم ثبت نام زبان میکنم نمیشه...اعصابمو خورد کرده


دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد...خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت...که جز غم دراین چنگ آهنگ نیست 

به لب جز سرود و امیدم نبود...مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت...که آهنگ خود را فراموش کرد

نمیدانم این چنگی سرنوشت...چه میخواهد از جان فرسوده ام؟

کجا میکشانندم این نغمه ها؟ که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان برگرفتم دریغ! هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی...هنوزم در این سینه یک آرزوست:

دلم کرده امشب هوای شراب...شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که سینم در آن رقص مرگ...شرابي كه هرگز نيابم به هوش

مگر وارهم از غم عشق او...مگر نشنوم بانگ اين چنگ را

همه زندگي نغمه ماتم است...نميخواهم اين ناخوش آهنگ را...


من .......

من .........................

من چي آخه؟؟؟؟

حوصلم سر...............نرفته هنوز

ولي يه دو دقيقه ديگه ميره

 " راستي اين متن رو هم يكي از دوستام زحمت كشيده بود داده بود: سوگند"

خوب ما رفتيم......اين هنوز ثبت نام نشدهاااااااا

من رفتم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت10:34توسط شقایق | |

فسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت20:44توسط گیسو....باران | |

من هیچکس ام! تو کیستی؟

تو هم هیچ کسی؟

پس از ما دو نفر پیدا می شود!

به کسی چیزی نگو! طردمان می کنند – می دانی که!

 

چه غم انگیز است

کسی بودن!

عمومی بودن

-         مانند قورباغه –

نام ات را بگویی

به لجن زاری که تحسین ات می کند!

 

 

 

 

دوباره آخر عید داره می شه و امسال برخلاف سال پیش ذره ای  دلم نمی خواد برگردم و فکر نمی کنم که دیگه عیدی بیاد که از پایانش خوشحال باشم.

به هر حال...

نمی گم سال نو مبارک.چون قبلا گفتم و فایده نداشته ....مبارک نبوده.

امیدوارم امسال سال بهتری از ۸۹ باشه

اینم بهترین دعایی که می تونم بکنم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت15:53توسط نوگل | |

سلام....

همیشه برام سخت بوده شروع نوشته هام....

خیلی سخت...شاید خدا هم سلام رو برای آدمای مثل من خلق کرده!!!!!!!!!!

چه میدونم!!!!!!


۱)

نمیدونم چرا اینجا یه احساس آرامش خیلی خاصی دارم!....

حس راحتی!

وقتی بعد وبگردی های مسخره و سرزدن به وبلاگا و سایتایی که عضوم توشون میام به اینجا سر میزنم٬ درست همون حسی رو دارم که بعد از ۸ساعت بیرون بودن و دید و بازدید مزخرف عید برمیگردم خونه!!!!

خونه.....

جالبه که حکم خونه رو داره برام٬تقریبا!

حتی وقتایی که میبینم مثلا ۱۰روزه هیچکس نظر نداده....

اعصابم خرد میشه اما....چه میشه کرد!!!!!!؟؟؟


۲)

امسال عید کلا خیلی عجیب بود و...هست!

انگار خیلی خیسه!!!!نمناکه.....

خیلی جالبه که جدیدا وقتی با بابام٬میریم بیرون حتما باید سراومد زمستون گوش کنیم و اشک تو چشمامون جمع بشه و یاد کسایی بکنیم که الان......

یاد کسایی که جزئی از خاطرات شیرین کودکی منن و جزئی از زندگی پدرم و اشک بریزیم چون الان.............

خیلی خوبه که میگن پایه ظلم کوتاهه و حق پیروزه و اینا!

هرچند تو ذهن من یکی که شعاره شیرینیه اما کلا باطنش شعاری بیش نیست!

کاش زودتر به یه حقیقت بی بروبرگرد تبدیل بشه تو ذهن من و همه کسایی که عین منن!


۳)

حس میکنم اینکه یه خانواده همیشه باهم باشن خیلی موهبت عظیمیه!!!!!!!

به این نتیجه رسیدم!!!!!.....

نمیدونم...

این روزا گرچه همه پیش همیم اما من میترسم....

خیلی بده نتونی از خوشی لذت ببری از ترس آینده!


۴)

اگه یه ماشین زمان بسازن و بگن میخوای بری به آینده یا گذشته احتمالا گذشته رو انتخاب کنم!


۵)

همچنان از اینکه دیگران ذره ای ارزش برام ندارن لذت میبرم!

+نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت22:28توسط گیسو....باران | |

هیچی...اومدیم یه چی بگیم آرشیو٬فروردین ۹۰کم نداشته باشه!

هیچی دیگه....

فقط نوگل خانوم:

مثلا الان جبران کردی....

از عذاب وجدان خلاص شدی دیگه!

همتون شعار میدین!

 

 

 

 

سال نو مبارک!

+نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت15:6توسط گیسو....باران | |

چند ماهه که فهمیدم٬یعنی ایمان پیدا کردم به اینکه دیگران اصلا مهم نیستن...

به اینکه دیگران هر حرفی که میخوان بزنن٬بزنن...به درک!

اصولا به دیگران هیچ چیز مربوط نیست که خودشونو نخود هر آشی میکنن...

پس خیلی وقته بیخیال دیگرانم!.....

خیلی خوبه برای خودت زندگی کنی و به قول یکی از دوستام٬بین خودت و بقیه خودتو انتخاب کنی....

وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم که من همیشه واسه بقیه زندگی کردم..

از خوشی دیگران خوشحال شدم و از غمشون نابود....حتی بیشتر از خودشون!

درحالیکه خودمو نه میشناختم و نه میدونستم کی خوشحالم و کی غمگین.....

خیلی خوبه که خودتو پیدا کنی....که خودتو بیشتر از هرکس دیگه ای دوست داشته باشی...

که وقتی ببینی کسی که یه زمانی خیلی دوسش داشتی ناراحته..با تمام وجودت بگی:

به درک!

به من ربطی نداره!

خیلی خوبه وقتی اسم کسی که یه زمانی دوسش داشتی رو گوشیت میفته دیگه قلبت تند نمیزنه و بی تفاوت اس ام اسشو میخونی که فقط حالتو پرسیده و این خیلی خوبه که تو هم فقط حالشو بپرسی و با بی تفاوتی تمام بگی...دلم برات تنگ شده!همین!!!!!!!

این خیلی خوبه که وقتی دوباره تو کلاس بحث سر "ـــــــــــــــــــــ" هست٬تو دیگه حرفی نمیزنی و فقط آهنگی که دوست داریو زمزمه میکنی و تو دلت به جماعت بدبختی که خودشونو گول میزنن میخندی!

بیچاره ها!

خیلی خوبه دیگه تو تعطیلات عید دلت برای کسی تنگ نمیشه و از کنار خانواده ت بودن لذت تمامو میبری!

خیلی خوبه که دیگران برات مهم نباشن!

خیلی خوبه که تو حرفی برای گفتن نداشته باشی٬خیلی خوبه که یاد بگیری جواب اس ام اس کسی رو ندی!!!!(یادبگیری٬عادت کنی......)

خیلی خوبه وقتی آدما باهات بحث میکنن تو تو دلت فقط بهشون بخندی و بعد ترکشون کنی تا با اون همه حرص و جوش تنها بمونن!

خیلی خوبه وقتی که با یکی حرف میزنی٬حرفتو نصفه نیمه رها کنی تا طرف مقابل تا روزها فکرش درگیر این باشه که چی میخواستی بگی و به مرز جنون برسه!

خلاصه میخوام بگم که:

 

خیلی خوبه مثل بقیه آدما بشی!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت12:4توسط گیسو....باران | |

چیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!

خسته م.....

چه روزای گندی بودن...چه هفته های مزخرفی بودن این هفته های اخیر.....

اه!

هفته پیش که همه ش تا ساعت۹شب تو اون مدرسه کوفتی بودیم که خیرسرمون تمرین تئاتر داریم...

جمعه م که رفتیم مدرسه....واسه این جشنواره لعنتی!

و آخرش چی شد؟؟؟؟

هیچی برمیگردن میگن شما اصلا تمرین نکردید واسه پروژه تون...

یه تشکرم نمیکنن یه خسته نباشیدم نمیگن....

مرگ بر این مدرسه مزخرف ما!

اه.....

من خسته م....

چون جدیدا با آدمایی سرو کار دارم که هرروز یه شکلن....

حداقل آدمای قبلی(۳سال قبل) هرروز تغییر شخصیت نمیدادن!!!!!

این جماعت چرا اینطورین؟؟؟؟؟

دیوانه م کردن!!!!!!!!!!!

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرروز که میام خونه میخوام موهامو بکنم!

ای خدا من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که منو به این بلا دچار کردی؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟؟


چهارشنبه سوریه و ملت بیرونن اما من اینجا دارم زر میزنم!


میدونید چرا دیگه اینجا نمینویسم؟؟؟؟

چون یه جماعت خل و چل دیگه دور هم جمع شدیم وبلاگ زدیم!!!!

از قضا مدیرشم خوده بنده هستم!

و....

اونا اونقدر جوگیر هستن که عین اینا نزارن برن وسط کار.

پس برای من نگران نباشید..!!!!!!!!!!


خیلی وقته خاطره ها برام مهم نیستن....

میدونید چرا؟؟؟؟

چوت یه جماعتی رو هرروز میبینم که دقیقا همون روزای کوفتی مارو(همونی که بهش میگن خاطره!)

بازی میکنن!

یعنی همون بلاهایی که سر ما میومد داره سرشون میاد!

من میخوام کمکشون کنم....

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا

یه کاری کن بزارن و من بتونم بکمکم!.....


ما فردا امتحان دینی داریم!!!!!!!!!!!!!!

آیا از ما بدبخت تر در این دنیا وجوددارد؟؟؟؟؟

تازه.....

پیک نوروزی هم داریم اندازه همه هیکلمون!

اه....

تکرار میکنم:

آیا از ما بدبخت تر در این دنیا وجود دارد؟؟؟؟؟

این سوال به عنوان تکلیف عیدتون....

فعلا

بای!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت19:18توسط گیسو....باران | |

در روزهاي آخر اسفند،

در نيم‌روز روشن،

وقتي‌ بنفشه‌ها را با برگ و ريشه و پيوند و خاك در جعبه‌هاي كوچك چوبين جاي مي‌دهند

جوي هزار زمزمه‌ي درد و انتظار در سينه مي‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

اي كاش آدمي، وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها مي‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست! 

در روشنايي باران،

در آفتاب پاك،

در روزهاي آخر اسفند،

در نيم‌روز روشن،

وقتي‌ بنفشه‌ها را با برگ و ريشه و پيوند و خاك در جعبه‌هاي كوچك چوبين جاي مي‌دهند

جوي هزار زمزمه‌ي درد و انتظار در سينه مي‌خروشد و بر گونه‌ها روان.

اي كاش آدمي، وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها مي‌شد با خود ببرد هر كجا كه خواست!

_____________________________________________________________

دارم به اين نتيجه مي رسم همه ي آدما اطرافم غيرقابل اعتمادن...نمي شناسمشون.....اصن گاهي با خودم فكر مي كنم ما واقعا داريم توي يه دنيا زندگي مي كنيم؟

خسته شدم ......انگار هيچ كي اون چيزي رو كه من مي بينم نمي بينه...نمي فهمه...يعني نمي تونه بفمه

دلم فقط مي خواد عيد بشه كه بتونم چند روز تنها باشم...توي همون دنيايي كه هيچ كي نمي فهمه و نمي بينه

احساس مي كنم امسال دلم براي هيچ كي توي عيد تنگ نمي شه....

جرم كه نيست،هست؟

.....................

___________________________________________________________

راستي باران جون...سر ادبيات نخوندمش اما به دوستام دادم بخونن.كلي تحت تاثير قرار گرفتن......

به دلايلي كه بهت مي گم نتونستم سر ادبيات بخونم!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت19:3توسط نوگل | |

چه در دل من!

چه در سر تو!

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من

به گریه نشستم برابر تو

بخاطر تو

به گریه نشستم... بگو چه کنم؟

 

 با تو           

شوری در جان

بی تو         

جانی ویران

از این           

زخم پنهان

              می میرم

 

نامت        

در من باران

یادت          

در دل توفان

با تو           

امشب پایان

                                 می گیرم

 

نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد تو بودم به یاد تو من

ببین غم تو

رسیده به  جان و دویده به تن

ببین غم تو

رسیده به  جانم... بگو چه کنم؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها که میگذرد.... میخوام با تمام توانم بمیرم!!!!!!!!!

دلم میخواد بمیرم و این روزا رو نبینم......

دلم میخواد بخوابم....بخوابم و اگه قرار به بلند شدن باشه وقتی بلند بشم که هیچ چیزی وجود نداشته باشه.........

خسته م.........

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت8:51توسط گیسو....باران | |

من بعد از عمري اومدم به وبلاگ سر بزنم .به اين اميد كه حتما يه دو سه تا آپ بيشتر نيست و خودم يه چيزي مي ذارم

و الان تنها حسي كه دارم عذاب وجدانه.واااااااااااااااقعا دارم از عذاب وجدان مي ميرم .باران بهت قول دادم كه هر ماه ميام و آپ مي كنم.كه تنهات نمي ذارم.اما نه تنها به قول خودم وفا نكردم برا خودم بهانه هم ساختم كه درس دارم و نوشتن اونجا چه فايده اي داره و از اين حرفا.....

ولي الان اصلا نمي دونم چي بگم .شنبه كلا دپرس بودم چون مي دونستم روز قبل تولد وبلاگ بوده و من نديدم وبو .

(چي نوشتم!!!ادبيات در حد......)

باران لطفا لطفا لطفا ببخش كه به قولم وفا نكردم و اينجا تنها موندي!!!!!

ديگه نمي دونم چي بگم .

مي خواستم شعر بذارم اما كلا حسش پريد...

به جاش فقط مي گم:

وبلاگ عزيزم.....تولدت مبارك

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت21:6توسط نوگل | |

گاهی آنقدر تورا نمی شنود٬گاهی آنقدر تو را نمی بیند که به جنون می رسی.

گاهی میخواهی فریاد بکشی که اینجا حضور داری...که:مرا نگاه کن!

گاهی می خواهی صورتش را با دستانت٬محکم٬ رو به روی چهره ی خودت نگه داری اما دستانت ناتوانند و صدایت هم به جایی نمی رسد

تو٬فقط یک مجنونی!...مجنون بی توجهی های او!..و تو هیچ چاره ای نداری به جز سوختن و ساختن شاید.

و تو مجنونی بدون اینکه بخواهی...

میدانم٬از جنون فرار میکنی اما او با ندیدن هایش٬گوش ندادن هایش جنون را بر علیهت می شوراند.

و تو می دانی که این عشق نیست و میدانی که تو ذره ای عاشق نیستی و تو فقط یک محافظی. تو نگهبان اویی نه عاشق او!!

و تو در این راه تنهایی.تنها به اندازه ی گلی سرخ در یک بیابان.

گل سرخ تنها در بیابان دیده نشدن!

و تو چه تنهایی و من دلم برایت می سوزد...

کاش می توانستم کمکت کنم آدم!

کاش کسی بود تا تو تنها نباشی

کاش او بیاید و تو را بچیند و بعد آن بیابان هم سراسر سرخ شود از تکثیر آه تو و از تکثیر تنهایی تو و از تکثیر شکستن تو.

و تو جاودان شوی.....


چرت بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا برای کسی ۲۲وم مهم نبود؟؟؟؟نه؟!

شما به "من" لطفی نمیکنید اگه به اینجا توجه کنید.....به خوده بیچاره تون لطف میکنید همین! (مخاطب:همونایی که اسمشون اون گوشه ست!)
....................

تا حالا شده به هر بهانه ای  بخاید با یکی صحبت کنید و به زحمت یه بهانه پیدا میکنید ولی بعد ناخواسته گند میزنید به رابطه تون با اون آدم؟؟؟؟؟؟

و اون آدم فکر بکنه که شما از رفتارای محبت آمیزش ناراحتید؟

و اون آدم دوباره سرد بشه باهاتونو اصلا بهتون توجه نکنه وقتی دارید میمیرید؟؟؟؟؟!!!!!!

حس غلط کردن دارم!!!!!!!!!!!!!!

(البته الان مطمئن نیستم اون آدم همین فکرارو بکنه اما........خیلی حدس میزنم!)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت17:7توسط گیسو....باران | |

سلام....

خب٬بالاخره ۲۲ بهمن اومد!

۲۲ بهمن برای من(ما؟) باید یه روز خاصی باشه!

برای ما تولده یه....

یه دوست؟

یه عشق؟

یه همراه؟

... نمیدونم اسمشو چی باید بزارم!...واقعا نمیدونم...

میخوام براتون خاطره تعریف کنم:

چهارشنبه٬ ۲۳/بهمن/۸۷ بود.....

صبح مثل همیشه با خوشحالی و هیجان رفتم مدرسه...

بازم مثل همیشه اولین چیزی که میدیدم لبخند شیرین شقایق بود اما اون روز شقایق یه چیز دیگه هم برای هدیه کردن به من داشت!

یادمه بارون اومده بود و زمین خیس بود و من چقدر عاشق خیسی زمین اون حیاط پر از خاطره بودم....

دستمو گرفتو منو برد تو حیاط بعد بهم گفت:

یادته چند وقت پیش قرار گذاشتیم یه وب دیگه هم برای نوشتن خاطراتمون بزنیم؟.....منو بهاره دیشب اینکارو انجام دادیم.....

اسم وبمونم گذاشتیم:

"خاطرات ما".

قلبم خیلی داشت تند میزد و خییییییلی خوشحال بودم!بقیه اون روزو اصلا یادم نیست ولی احتمالا روز خوبی بوده!

بعدم که اومدم خونه اولین کاری که کردم اومدم وبو خوندم و واقعا٬داشتم بال در می آوردم!!!!!!!!!!

خلاصه....

وبلاگ جونم.....

ازت خییییییلی ممنونم که این دوسال ما رو تحمل کردی!!!!!!

با ناراحتیامون گریه کردی٬از خوشحالیامون لذت بردی و ما رو دوست داشتی....

ما هم تو رو دوست داریم٬داشتیم و خواهیم داشت!!!!!!!!!

تو خاطرات ما هستی......بخش اعظمی از وجود ما!

میگن خاطرات دوران راهنمایی٬دوستیای اون زمان دیگه برنمیگرده.....

از ما که دیگه کذشه......ما که دیگه خاطره ساز نیستیم اما خوبه که تو هستی و ما هم میتونیم برای اینکه به خودمون بیایم از تو استفاده کنیم!!!!!!!!!!!!

حالا عزیز دوساله م میخوام اولین آپ هر کدوممونو برات بزارم دوباره بخونیم....بخندیم یا.........گریه کنیم:

شقایق:

سلامی گرم دارم به تمام دوستان عزیز   و میخوام بگم من شقایق هستم یکی از بچه های اکیپ حالا کم کم با بقیه هم آشنا میشید ولی به مرور زمان. اگر بخوام توضیح بدم جریان از این قراره :

ما یه گروه دوستی هستیم که خب خاطرات جالبی داریم که به چند دسته ی :

۱) عاشقانه

۲) خنده دار 

۳) غم انگیز 

تقسیم میشه.و یه نکته ی دیگه اینگه ما گروهمون ۱۰ نفره ست و تموم بچه ها قادر به نوشتن وب نیستن ولی همه نقش مهمی رو ایفا میکنن.

حالا ما از امروز شروع میکنیم و امیدوارم شما از خوندن خاطرت ما لذت ببرید  

 

خودم:

 

منم!!!!!.یکی از اعضای گروه "بایرام خادم"(این اسمیه که سال پیش روی گروهمون گذاشتیم وحالا باید عوضش کنیم چون این اسم از اسمای اعضای اکیپمون گرفته شده ولی حالا چند نفرمون رفتن و دیگه این اسم درست نیست!)

خوب فکر کنم بچه ها همه چیز رو توضیح دادن

دیگه حرفی ندارم!

امیدوارم از مطالب عاشقانه،خنده دار و غم انگیزمون خوشتون بیاد

همتونو دوست دارم!

به امید دیدار

 

 

بهاره:

سلام دوستای عزیزم!

من بهاره هستم.یکی از نویسندگان وبلاگ و همین طور یکی از اعضای اکیپ!

ما این وبو ساختیم تا شما از خاطرات قشنگ ما لذت ببرید .برامون ناراحت شید

 یا اصلا از خنده غش کنید!

منتظر نظرهای قشنگتون هستیم!

ممنون!

 

نوگل:

من نوگل هستم.

جهت اطلاع بیشتر به ۴۵ مورد زیر توجه کنید......

۱.درسم خیلی خوب نیست!

۲.از یکی از بچه ها متنفرم! (توضیح می دم!)

۳.عاشق بروبچ گروه هستم.

۴.عاششششششق هری پاترم!!!!!!
۵. دست به قلمی دارم  که معلم انشامونو سکته میده.......

۶. این شقایق من رو حرص میده

۷.پریسا من رو دق می ده.....

۸.بهاره من رو سکته می ده....

۹.باران من رو هیچی نمی ده.....

۴۵.من بی کار نیستم که بشینم ۴۵ مورد بنویسم .........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشقم تولدت هزاران بار مبارک!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم خوشت اومده باشه!

امیدوارم....

هنوز دوستمون داشته باشی........

با اینکه خودمون همدیگرو...........................

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت6:18توسط گیسو....باران | |

اشک رازیست 

 لبخند رازیست 

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی...نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا 

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو ٬دستت را به من بده

حرفت را به من بگو ٬ قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

به سان ابر که با توفان 

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

شاملو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طی یک باخت مفتضحانه کلاس ما تو دهه فجر آخر شد!!!!!!!!

حقمون بود.......

بچه های کلاس ما هنوز حتی باور نکردن که ۲۵تا همکلاسین!

فقط خودشونو میبینن......همین میشه دیگه آخرش!

منه بدبخت چندبار خواستم درستشون کنم؟؟؟؟به زبون گریه٬نوشته٬دعوا ولی این جماعت کلا حرفای منو نمیفهمن!

حقمون بود........درس عبرتی امیدوارم شده باشه براشون تا از این خودخواهی و خودبینیشون دربیان!

البته....من که چشمم آب نمیخوره!!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز تولده.......

تولد یکی که من خیلی دوسش داشتم و....دارم!

تولدتون مبارک........................

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت16:5توسط گیسو....باران | |

سلام......

باباجون من نمیتونم نه آپم.....

اصلا این لوس بازیا چیه که تا ۲۲وم ننویسم؟؟؟؟؟؟

حالا مگه جمعه چه روز مهمیه؟؟؟؟؟؟

مسخره!

آدما خیلی عجیبن!

آدما میتونن گاهی کسی باشن که تو عاشقشی و گاهیم آدمی که تو اندازه تک تک موهای سرت ازشون بدت میاد!

آدما گاهی وقتا بی دلیل و بی دریغ دوستت دارن و بعضی وقتا بی دلیل حتی بهت نگاهم نمیکنن!

آدما.....گاهی اوقات با تمام وجود درکت میکنن و گاهی اوقات انگار از یه سیاره دیگه اومدن و اصلا نمیفهمن چی میگی!

آدما چرا انقدر عجیبید؟؟؟؟؟

آدما خسته ام از همه تون!.....

آدما نمیخوام دیگه هیچ کدومتونو ببینم!

آدما....

آی آدما..........

دلم شکسته از دست همه تون..........

دلم شکسته و هیچ چیز خطرناک تر از یه دل شکسته نیست!

مواظب خودتون باشید!

 

 

 

میخواستم که خاطره های مشهدمونو ادامه بدم ولی الان اصلا حالشو ندارم!

 

 

 

برای رها و امثال رها:

رمز مطلب پایین:

۸۶۱۳۸۰

همین!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا بعضیا خیلی لوس و پر توقعن؟؟؟؟؟؟؟

لعنتی!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت16:14توسط گیسو....باران | |

.


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت6:29توسط گیسو....باران | |

دیگه خسته شدم از بس فعالم!!!!!!!!

حالم از خودم به هم میخوره!!!!!!!!!!!

میخوام یه شعر بزارم اما معنیش این نیست که بهش اعتقاد دارم!

این شعر یه خاطره ست...فقط و فقط!

به قول بهاره...یه ۵شنبه بود.....

(سال دوم بودیم!)

سومامونو داشتن میبردن خرد واسه جشنواره دانش آموزیشون گویا......

بعد خانوووووووم زارع جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون از صبح همه ش میگفت همه مون(۱۰نفری)یه جا جمع بشیم میخواد یه چیزی بهمون بگه.....

هیچ زنگی نشد تا همون وقتی که اینارو داشتن میبردن...

خانوم زارخ باید میرفت باهاشون.....بعد همون موقع رفتیم تو "آب خوری" بعد برامون این شعرو خوند....

"

ماه من ، غصه چرا ؟!

    آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

         مثل آن روز نخست

              گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

     نه شکست و نه گرفت !

          بلکه از عاطفه لبريز شد و

                 نفسي از سر اميد کشيد

ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

         زير پاهامان ريخت ،

              تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

    تو مرا داري و من

         هر شب و روز ،

              آرزويم ، همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

         کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد

 يا دل شيشه اي ات ،

        از لب پنجره عشق ،

            زمين خورد و شکست،

                 با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن

                      وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد

     نشانم مي داد ...

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،

      غرق شادي باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

        معني خوشبختي ،

             بودن اندوه است ...!

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

              این همه مرگ و تولد

    چه بخواهي و چه نه ! همگی ميوه يک باغند

              همه را با هم و با عشق بچين ...

ولي از ياد مبر،

      پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

           و در آن باز کسي مي خواند ،

                    که خدا هست ، خدا هست هنوز

                                      و چرا غصه ؟ چرا !؟!"

 

چقدر گریه کردم من اون موقع........

این شعرو واسه این خوند.....

چون ما اون موقع ما خیلی ناراحت بودیم....اردیبهشت بود دیگه....

شاید یه ترس و یه جور استرس بود از یه پایان عظیم........

بالاخره غریزی حس کردیم اینو.......انگار همه میدونستیم سال بعد خیلی چیزا نیست.....

خیلی از احساسا نیستن....

خوش به حال تمام کسایی که رفتن.......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی وقت بود خاطره ننوشته بودم......

مینویسم از این به بعد......به حرمت اسم ای وب حداقل

دیگه قوووووووووووول میدم تا ۲۲وم سعی کنم ننویسم.....

کلی برنامه دارم واسه تولد وبلاگ جونم!

راستی....

اون آب خوری......جایی که بیشتر خاطرات ما اونجا بودو خراب کردن.......

حتی تحمل اونم براشون سخت بود!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت9:7توسط گیسو....باران | |

اول یه سوال:

(قبلش یه سوال دیگه:مخاطب کیست؟؟؟؟؟؟

جواب:خودت٬خودت و خودت...تنهای تنها!)

خوفناک شد؟؟؟؟؟

سوال اولی:

من چرا انقدر اینجا مینویسم؟؟؟؟؟

اه اه اه!...خب که چی مثلا؟

لعنتی!

 

 

کارنامه دادن بهمون!!!!....بد دادم همه رو......

خیییییییییییییییییلی بد!

هرچند کسی به روم نمیاره!تازه کلی همه ش میگن ما به تو افتخار میکنیم و از این حرفا اما مهم خودمم که حالم بهم میخوره از همه چی!

به هرحال یه ترم گذشت و راحت شدم!....حالا فقط مونده تقریبا ۴ماه دیگه.....

بعدشم که دیگه از این مدرسه لعنتی میرم!!!!(میرم واقعا؟؟؟؟؟)

نمیدونم دلم باید تنگ بشه یا نه....

دلتنگی برای همه اون بی مهری ها...سختی ها.....بدبختی ها.....

تنهایی ها.......

و................

چی داشت برای من واقعا این مدرسه؟؟؟؟؟؟

الان که خوب فکر میکنم میبینم هیچی اما....

تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است.........

جدیدا(جدیدا البته نه.....۵ماهه!!!)

همه ش با خودم میگم من چه دلخوشی باید داشته باشم برای گذران روزگار؟؟؟؟

چه امیدی دارم؟...میخوام به چی برسم....

یعنی امید به چی باعث میشه من این روزا رو بگذرونم؟

به هیچی.....که چی آخه؟؟؟؟؟؟...هر هفته میگذره٬روزا به سختی میگذرن٬هیچ انتهایی هم انگار نداره این رفتنشون و این بدی هاشون!

من خسته م...خیلی خسته م!...

دلم میخواد قید همه چی رو بزنم٬دیگه خودمو واسه چیزی اذیت نکنم....

دیگه(مثه الان)...از ۵شنبه ذهنم درگیر نباشه و بغض نکنم برای سه روز اول هفته بعد!...

از ۵شنبه غصه ۲شنبه! و دو زنگ پشت سر هم فیزیک داشتنو نخورم....

میخوام دیگه هیچی واسه م مهم نباشه.....رها باشم.....خیلی رها!!!!!!

دلم میخواد وقتی صبحا بیدار میشم از خواب فکرم مشغول این نباشه که امروز دیگه رفتار آدما چطوریه!

دلم میخواد شنبه ها وقتی میام خونه احساس نکنم از میدون جنگ برگشتم.......

از شنبه ها و دوشنبه ها متنفرم.....

اندازه تک تک موهای سرم......

اندازه تمام وجودم.......

انگار تو این دو روز نمیتونم نفس بکشم.....

و همه ش به یکی نیاز دارم که دستشو محکم بگیرم....عین بچه ای که دسته مامانشو محکم میچسبه وقتی که مقابل یه صحنه ی ترسناک قرار میگیره!

دلم میخواد.......

زمین منو عطسه کنه!...خیلی زود!....

دلم خیلی چیزای دیگه میخواد......چیزایی که هرگز بهشون نخواهم رسید!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت17:25توسط گیسو....باران | |

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز،
ببخشای ای روشن عشق بر ما،ببخشای!
ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم،
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست،
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را،در کمندی فکنده ست و تا دشت بیدارش میکشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم.
ببخشای ای روشن عشق برما ببخشای!
به پایان رسیدیم،اما،نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.

شفیعی کدکنی


تقدیم به همه دوستام٬دوستایی که حالا چیزی ندارم ازشون جز یاد و خاطره.....

دوستایی که یه زمانی......بودن الان و نیستن....

تقدیم به همه کسانی که اگه حتی از ذهن من پاک بشن(عمرا!)...از ذهن این وبلاگ٬

وبلاگ خودشون پاک نمیشن...

و خودم!!!

 

 

 

نمیخواستم قبل از ۲۲بهمن و سالگرد چیزی بنویسم اما نشد!


+نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت16:37توسط گیسو....باران |