تبليغاتX
خاطرات ما





















خاطرات ما

تنها چیزی که از زندگی میشود آموخت فقط یک کلمه است:"می گذرد"

 

آسمان چشم او آئینه کیست

آنکه با من رو به رو بود

درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه نکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد

چهره اش آئینه کیست

آنکه با من رو به رو بود

درد و نفرین بر سفر این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من

نوبهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان

سینه تاریک من،سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من

قصه سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمستون مبارک!

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت17:29به قلم زيباي باران | |

سلام..........

خیلی وقته که خاطره ننوشتم!!!!!!!!!!!دلم تنگیده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز ۵شنبه قشنگی بود.......مخصوصا قسمت دومش!!!!!!!!!

یکم از دیروز:

دیروز قرار بود مدرسه ببرتمون توچال ولی از اون جایی که ساله پیش بردنمون و خسسسسسسسسسسسیسا سوار تله کابین نکردنمون(جمله رو حال کن!!!!)

ما هم اکیپی تصمیم گرفتیم نریم امسال..........ولی از بخت بد این دفه سوارشون کردن!!!!!!!!!

و در عوض نشستیم واسه امتحان ریاضی سسسسسسسسسسسسسسسخت امروز درس خوندیم و...................

 

امروز:

یه امتحان خییییییییییییلی سسسسسسسسسسسخت رییاضی داشتیم که من از رو کیلید شمردم شدم   ۵/۱۳!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چیه؟؟؟؟؟؟؟؟به این خووووووووووووبی!

بعدشم کلی "بچه ها"گریه و زاری کردن ولی من خم به ابرو نیاوردم!!!!آخه چه معنی داره دختر گریه کنه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد مدرسه م کلااااااااااااااااااااس داشتم که دیگه...................

زنگ اولش که چرت بود ولی زنگ دوم.............................

فیزیک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلللللللللللللی این قورباغه بیچاره رو اذیتش کردم!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی تیکه می نداختم که البته خدارو شکر نمیشنید!!!!!!!!!!

فقط یه تست بود که داشت می گفت جوابش تو گزینه ها نیست...بعد یکی از بچه ها گفت درسته!!!

و بعدش من...............

گفتم (به اون "بچه هه"):مگه نمی بینی خودش میگه غلطه!!!!!!!!!!

بعد برگشت بهم نگا کرد گفت:خودش نه خودشون!!!!!!!!!!!!

منم گفتم:

ببببببببببببببببببببببببله!خودشون!

همین جوری گذشت که من فهمیدم پگاه(یکی دیگه از "بچه ها")خیلی داره ازش طرفداری می کنه یه تیکه م به اون انداختم که بعد بهم گفت چون هیچ کس ـ قوربا غه روـ دوست نداره داره بهش علاقه نشون میده!!!!!!!!!!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآره جون خودت.....منم باور کردم!

بعد از ۱دقیقه استراحت:

کلاسمون خیلی شلوووووووووووغ بود(مثه همیشه)بعد یکی از بچه ها یهو پروند گفت چرا امسال اینقدر فیزیک فرمولاش زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد قورباغه(معلم عزززززززززیزمونه!)گفت چون دوست داره!

منم گفتم واااااااااااقعا چقدر منطقی!!!!!!!!می دونید منطق چیه؟

بعد گفت آره!!!!!!!!!!!منم گفتم خدارو شکر!

بعد گفت منطق همونیه که من الان دارم ۵دقیقه می گم بچه ها "ساکت"و شما گوش نمیدین!!!!!

بعده کلاس پگاه موند که مثلا دوباره درسو ازش بپرسه منم رفتم پیششون همین جوری داشتم به پگاه میخندیدم!!!!!!!!!!!!!!(آخه خیلی باحال بود.....پگاه کنارش وایساده بودو.......!!!!!!!!!!!!)

موقع رفتنم دم در وایساده بودم منتظر بابا جوووووووووووونم که پگاه داشت میرفت بهش گفتم خوش گذذذذذذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت خییییییییییلی!

خویه دیگه یه عروسیه دیگه افتادیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدشم با بابا جووووووووووووووون عزززززززیزم رفتم قنادی فرانسه بهم کافه گلاسه داااااااااااااااااااااااد!!!

جاتون خالی..............خیییییییییییلی حال داد!

۲تایی!!!!!!بدون خواهر و مادر!

اینم یکی از بهترین ۵شنبه های عمرم............

تا یک ۵شنبه دیگر و برنامه بعدی شما خوانندگان محترم را به خدا می سپارم!

بدرود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز جمعه:

یکی بهم زنگ زد و بعده کلی گریه و اینا بهم گفت دلت می خواد دوباره بر گردی به ساله پیش؟

یه لحظه به خودم اومدمو فهمیدم نمی تونم جوابشو بدم......

گفتم نمی دونم!

بهش گفتم من نمی تونم دوست خوبی باشم..........

دیگه نمی تونم!.......برای هیچکس نمی تونم دوست خوبی باشم.................

بهش گفتم رو من دیگه حساب باز نکنه....من تموم شده م!!!!!!!!!!!!!!!

باید برمو خودمو بشناسم......

به وقت نیاز دارم!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت20:39به قلم زيباي باران | |

 

 


 
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی !!
نگهداران صلح !!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون !
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم
سرب داغ !
موج خون است این که می رانید بر آن، کشتی خودکامگی را
موج خون !
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان ‌آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر،
بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان،
بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت19:34به قلم زيباي باران | |

همه می پرسند:

"چیست در زمزمه مبهم آب؟

"چیست در همهمه دلکش برگ؟

"چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟"

 

"چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟"

 

-نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

 

من به این جمله نمی اندیشم!

 

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را،در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

 

همه را می شنوم،می بینم!

 

من به این جمله می اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سراپا همه خوبی ،

تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت،

همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

 

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا،

تو بمان با من تنها تو بمان.

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند!

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز.

ریسمانی کن از آن موی دراز،

 

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

 

تو بمان با من،تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من،همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست،

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

"فریدون مشیری"

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت16:22به قلم زيباي باران | |

سلام.............

فکر کنم یه هفته میشه نبودم!

ولی این یه هفته..............................

نمی تونم بگم خوب بود یا بد بود

نمی دونم...........حس می کنم دنیا یه شکل دیگه شده!

طوری که توش حس خوب و بد وجود نداره.................................خیلی یکنواختی بده!

ولی خب.............

یکشنبه شب باهاش حرف زدم!

خوشحال شدم که صداشو شنیدم..........................فکر می کنم صداشو یادم رفته بود!!!!!!!!!!!!

ولی بازم نمی تونم بگم خوب بود یا بد!

از اینا که بگذریم..................امروز روز قشنگی بود!

تا اونجایی که یادم میاد سال پیش ۴شنبه ها روزای باحالی بود!.........

امروز.....:

زنگ اول انشا داشتیم که معلم گلمون اول بردمون کتابخونه کتاب بر داریم بعدم گفت بریم تو حیاط که کتابرو بخونیم و بعد خلاصه شو بنویسیم!!!!!!!!!!!

کلی خندیدیم.............جاتون خالی!

نگین و یاسمن رفته بودن هری پاتر (کتاب۵)ور داشته بودن که به هر اسمی که میرسیدن میپرسیدن کیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا نمی دونم چرا یکی بهش نگفت کتابرو عوض کنن!!!!!!!!!!!!

منم کتاب کلاسیک های معروف جهان رو بر داشتم....می خوام داستان نیکلاس نیکلبی رو خلاصه کنم........فیلمشو دیدم!....

خیییییییییییییییییلی قشنگه!

هرچند که چیز زیادی نفهمیدم ازش.............(هرکس دیگه ای هم جای ما بود نمی فهمید!!!!!!!)

بعدشم قبل از اینکه زنگ بخوره رفتیم تو کلاس برای روز دختر کلاسمونو تزیین کنینم...البته با رنگ.........

سبز!!!!!!!!!!!

طبق برنامه ای که از چند روز پیش ریخته بودیم یکی از بچه ها بادکنک و پارچه سبز آورد و تمام کلاسو سبز کردیم!!!!!!!!!!!!!!!

به در فایل ها هم پارچه سبز بستیم که نمایی بس جالب داشت!!!!!!!!

زنگ بعدشم رفتیم کارگاه که اونم از اول تا آخرش خندیدیم!

بعدم سر کلاس دینی بهاره و نگار همش درگیر بودن سر اینکه خط کش بهاره گم شده بود!!!!!!!!!

نفهمیدم که آخر پیدا شد یا نه!!!!!!!!!!!!

خلاصه.........................

شبیه ساله پیش شده بود ولی هنوز یه چیزی کم داره!!!!!!!!!!!!!!!!

که دیگه جاش پر نمیشه!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت16:51به قلم زيباي باران | |

سلام...............

خوبین؟

بنده که به سرماخوردگی دچار شدم امروز نرفتم مدرسه!

دلم خیلی تنگ شده واسه بچه ها!!!!!!!!!!!!!!

امروزم که مشاعره داشتن.......همش دارم به این فکر می کنم کی از کلاس ما شرکت کرده!!!!!!!!!!

(با این بچه های اکتیو ما!!!!!!!!!!!!)

پس با این اوصاف............

احتمالا دوما بردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بعد اون موقع باید بریم هممون بمیریم رسما!)

همینجوری خیلی باحالیم.........این جوری قشنگ ترم میشه!

..................................................................................................

 

"الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها                             که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"

تا اونجایی که من یادمه عشق(برای من)هیچ وقت آسان نبوده.................نه اولش نه آخرش!

یاد اولش بخیر.............

کاشکی بازم تکرار بشه اون روزا........................

چقدر بچه بودم.................

کاشکی بازم بچه شم.....................................

خب....همیشه به این فکر می کردم که لحظه خدافظی چه شکلیه...

ولی هیچ وقت فکر نمی کردم خداحافظی ای وجو نداشته بشه!!!!!

خدایا....

کمکم کن!

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت8:36به قلم زيباي باران | |

شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی

و بعضی گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی

به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش

بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار

بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد

گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم،  کیفور کیفور

بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است

غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق  و باطوم

تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است

بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد

درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم

چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم

شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم

روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا

گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست

نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا

فقط خود کار قرمز نیست این جا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شرایط احمدی نژاد برای ظهور ...

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط ...

(شاعر رو پيدا نكردم)

 

از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

------------ --------- --------- --------- ----

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

------------ --------- --------- --------- ----

از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

------------ --------- --------- --------- ----

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

------------ --------- --------- --------- ----

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت7:33به قلم زيباي باران | |

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار…

ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار

ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار

ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار

ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

 ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت18:35به قلم زيباي باران | |

سلام..............

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که همون طور که گفتم نمی دونم خوبم یا بد!!!!!!!!!!!!!

امروز یه اتفاقی افتاد:

با بچه ها تو راهرو وایساده بودیم که معلم خطمون اومد گفت باران بیا کارت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

من همون موقع می دونستم که می خواد راجع به اون حرف بزنه......میشه گفت مطمئن بودم!!!!!!!!

رفتم اونم یه کاغذ از لای دفترچه ش دراورد گفت اینو داده که بدم به تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم سکته می کردم!!!!!!!!!!!!!

اون لحظه نه خوشحال بودم نه ناراحت!!!!بیشتر شوکه شده بودم!

اوله نوشته ش مثه همون اس ام اسی که همون ماهای اول ساله پیش(روزمسابقه ربات)بهم داده بود......

این بود:

باران....

شیشه پنجره را باران شست......

جمله ای که خودم بهش داده بودم!!!!!!!!!!!!!!!

برام آرزوی موفقیت کرده بود و اینکه خیلی مشتاقه که منو مامانمو ببینه و...........

اینکه خودش تماس می گیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید اون لحظه خوشحال شدم ولی الان..............

هر یه "یا لطیف"ی که می نویسم همش یادش می افتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نمی دونم چرا!)

همش میاد جلوی چشام..............

همه خاطرات و....................

هی.............

اینکه واقعا از خدا می خوام که فقط یه بار....

فقط یه بار دیگه ببینمش و................

ازش تشکر کنم....

تشکر به خاطر تمام چیزایی که(به قلبم)هدیه کرد................

تمام چبزایی که بهم یاد داد!

همش به این فکر می کنم که همون ۶تیر(روز اول کلاسای تابستون!)فقط باهاش دست دادمو سلام کردم!

دیگه هیچی نگفتم...........

هیییییییییییییییییییییییییچ!

کاش ما آدما می تونستیم آینده ای که در انتظارمونه رو ببینیم و قدر چیزایی که شاید در آینده نداشته باشیمشونو خوب بدونیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حیف..............................................

دیگه واسه این حرفا خیلی دیر شده...

خیلی!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت19:1به قلم زيباي باران |

/

سلام...............

اگه شد در آینده واستون تعریف میکنم مدرسه رو!!!!!!!!!!

اومدم  که:....................

 

"تقویم را ورق بزن.بهار و تابستان را ببین که آرام از کنارت گذشتند در چشم بر هم زدنی.

پاییز و زمستان نیز با همه تلخ و شیزینش می گذرند.

تو هنوز تا رسیدن دنگ دنگ تحویل سال نو شش ماه فرصت داری تا آن چه را ببینی که در آن دو فصل رفته بر آنها چشم بسته بودی."

 

 

"محتویات:

من

تو

و...

و افزودنی های مجاز:

عشق."

 

منبع:

هفته نامه جذذذذذذذذذذذذذذذذااااااااب چلچراغ!

 

نظر نشه فراموش!

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت16:46به قلم زيباي باران | |

می بینم که سال تحصیلی  دوباره شروع شد .

فهرستی از اتفاقات اخیر در این ۳ روز!!!!

۱.دوباره ی پروژه ی  آزمایشی آمادگی دفاعی دختران رو گذاشتن.و در این بین ....

بین این همه مقطع ...به چه مقطعی می خوره؟؟؟؟؟؟
آفرین ......سوم.

چرا؟؟

(به کسی که پاسخ درست بده بی ام و می دم .)

و چون نمی دونم بی ام و از کجا بیارم خودم جواب می دم!!

چون ......

ما داریم در این مقطع تحصیل می نماییم و اگر تا الآ ن نفهمیدین که ما اهنربای بدبختی هستیم برین فراگیران.(یه مدرسه مخصوص بچه هایی که معدلشون پایین ۱۴ است .توجه کنین .....پایین ۱۴.)

۲.ما فردا کل کتاب علوم و ریاضی و ادبیات سال گذشته رو امتحان داریم!!!

۴.اینجور که من به شخصه حساب کردم ......اگر روزی۱۷۲ ساعت درس بخونیم  بهتون قول می دم که موفق می شیم٬!

۵.دکتر نازگل(خواهر بنده ) فرموده اند :شما کودکان (ما ها رو می گه) باید ....در هر روز ۴ لیوان شیر و یک لیتر ماست بخورین .(داشت از روی جزوه اش می خوند.)تا سلول های بی ارزش مغزتان به کار خود که علافی است ادامه بدهند!!!!!۱(اینم تو جزوه بود)

بسه دیگه

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت17:1به قلم زيباي نوگل | |

سلام...............

خب امروزم که آخرین روز تابستون بود و جشن شکوفه ها و جوانه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما که تا حالا جشن جوانه ها نشنیده بودیم ولی مثه اینکه برای کلاس اول راهنماییاست!!!!!!!!!!!!!!!

آخی.................

تازه دارن بزرگ میشن و بدبخت میشن واسشون جشن میگیرن!!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال امیدوارم موفق باشن!

امروز دختر خاله ی منم میره کلاس اول........البته دبستان!

ولی چون مسافرت بودن دیر رسیدن خوابش میومده نرفته جشن شکوفه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی بچه باحالیه.......حالا معلوم نیست میخواد چه جوری از این به بعد زود از خواب پاشه بره مدرسه!

الانم که زنگ زدم بهش خواب بود.......ماشالا!

خب................

دیگه آخرین ساعات راحتی و آزادی و تابستون رو خوش بگذرونید که باید بریم تو دله دشمن و بدبختی!!!!!!!!!!!!

خوش بگذره!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت17:32به قلم زيباي باران | |

هی هی هی ....ما زنده موندیم .البته کمرم در حد تیم ملی درد می کنه و گوشم سوت می کشه و دستم انقدر v (وی) دادم درد می کنه .

ولی خوش گذشت . از ماه رمضان هم که خبری نبود .

می بینم که .....مدرسه ها!!!!!!!!

و می بینم که .......روز قدسسسسسسسسسسسسسس!!!!!

ما اونجا روز قدس پاشدیم دیدیم کوتول......یعنی آقای احمدی د داره حرف می زنه .ما هم اونجا چه می دونستیم که مردم سبز اومدن بیرون .فکرکردیم ترسیدن نیومدن . تا این من زنگ زدم به شقی و بهم گفت که مردم میلیونی اومدن و ما کلییییی ذوق کردیم .

خب دیگه ...بقیه رو بعدا می گم .

بااااای

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت21:10به قلم زيباي نوگل | |

سلام..................

عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررررک!

خوبین؟خوشین؟

خب.........................

دیگه مدرسه ها داره باز میشه و ما داریم به بدبختی نزذیک میشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی....................

من در این چند روز فکر فرمودم و نتیحه گرفتم که واسه دانشگاهو اینا برم پیام نور!

خیلی خوبه!

تو خونه درس میخونی بعدم میرین امتحان میدین!!!!!!!!!!!!!به همین راحتی!

خب.................

بگذریم!

روز قدس رفتین بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من و بهار که یه روز فقط خواهشو التماس کردیم که مارو هم با خودشون ببرن!

اولش که بهمون حمله کردن................بعد رفتیم تو یه سوپری چند دقیقه پناه گرفتیم!

خیلی باحال بود.........(خیلیم باحال نبوداااااا...یعنی همه عین چی داشتیم میمردیم!)

با سنگ داشتن می زدنمون!!!!!!!!!!!!!!!!تو اون پناهگاهه یه پسره جلومون وایساده بود/بیچاره سنگ خورده بود به سرش داشت می خندید می گفت:آقا من میخوام برم مدرسه فوتبال منم میزنن!!!!!

بعدش یه خانومه اومد داشت گریه میکرد...خیلی هول شده بود می گفت می خواسته بره سر کار!!!!!!!!!!!!!

بعدم یه پسربچه اومد داشت نفس نفس میزد بعد بریده بریده گفت:آقا میشه منم بیام تو؟؟

آخی....بیچاره قیافش خیلی بامزه شده بود!

ما که از مغازهه اومدیم بیرون باز افتادن دنبال مردم....

بعد دوییدیم اومدیم پایین تر دیگه نمیدونم کجا بود.....همش آدم بود نتونستم موقعیتمونو شناسایی کنم!این برادر بسیجیا وایساده بودن داشتن شعار می دادن بعد وسطش یارو گفت برادرا اینا(ما هارو می گفت!)می خوان با شعار دادن عصبیتون کنن....بعد به ما گفت:شعار ندین تا کاریتون نداشته باشیم!

یکم جلو رفتیم دیدیم مردم وایسادن دارن شعار می دن بعد یکی گفت موسوی اومد همه رفتن بعد دیدن دروغه!

بعد ما و چند نفر دیگه به سمت آزادی راه افتادیم که بعد همینجوری جمعیت زیاد شد!

شعارا خیلی عالی بود ولی چون طولانی میشه تو یه آپه دیگه می زارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای بچه ها.................

فردا تولد یکیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیگم کی!.....................

باحال تره!

 

 

 

 

خب دیگه!

ما رفتیم!

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت16:16به قلم زيباي باران | |

سلامممممممم من بلاخره تونسنم بیام! اخه باز نمیشد نت.

خوبینننننننن؟؟؟؟؟؟با بارون چیکار می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟من که خیلی خوشحالم!به چند علت:

۱-بازم هی هی بارون میاد.من عاااااااشقه بارونم.

۲-دیروز یه خبر خووووب بهم رسید.(البنه منتظره یه خبر خوب دیگم!!)۲اااااااااااااااااااا کنید!

۳-همین دیگه!!!!!!!!!!!!!!!

 

اخخخخخخخخخخخخخ...........یادم رفت.عیدتونم مبارکککککک....

دیگه متاسفانه تا مردسه ها چیزی نمونده.....همش ۲ روز........خیلی بده....اما خووبیش اینه که

دوباره دوره هم جمع میشیم!!!!!!!!!!این تابستونم با همه ی روزای گرمش تموم شدو رفت!!!!به امید دیدار

 مجدد تابستوننننننننن...........صلوات!

خوب دیگه........خدافظ تا روز اول مهر......وخاطرات قشنگ و خنده دارو به یاد موندنی!!!!!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت17:2به قلم زيباي بهاره | |

واااااااااااااااااااا ی خدااا.

من.....دارم ..... می .... میرم ........

ما فردا داریم مسافرت و از اونجایی که کلآ ما خوش شانسیم اگه من تو دریا غرق شدم و از این اتفاقا خودتون حلال کنین .

(و به سوسن بگین خیلی  بی شعوره و  بهم غلط غولوط درس داده بود.(جبر .....یادتون هست که؟)و این که فیلمامو پس نداده و اگه پس نده حالشو جا میارم .(با توانایی های ارواح گونه !)


باااااااااااااای.

(نظر بدین .ندین یه بلایی سرتون میارما!!!)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت23:48به قلم زيباي نوگل | |

سلام..................

امروز خیلی روز باحالی بود...جاتون خالی....

مامانم امروز بالاخره جلسه دفاع پایان نامه داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من و بهارم رفتم!

زود رسیدیم واسه همینم رفتیم تو جلسه دفاع نفر قبل....

موضوعش خیلی چرت و پرت یود!

آب و فاضلاب در ارتباطات!!!!!!!!!!!

بیچاره خیلی هول شده بود.....آخرشم شد ۷۵/۱۸

بعدشم مامان ما بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه نیم ساعتی طول کشید.....

بعد آخرش همه رو انداختن بیرون که هیات منصفه رای صادر کنه!(نمره شو بدن!)

میدونین چند شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه گفنی.................

.....................

نمره ش ۲۰شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخرش استادش به من گفت که تا حالا کسی توی دانشکده شون ۲۰ نشده!!!!!!!!!!!!!!

ما کلا خانوادتا همگی عجیبیم!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خوشحال بود.............یعنی هممون خوشحال یودیم!!!!!!!!!!!!!!!

حب دیگه.............

اینم ار خاطره یه روز خوب...............

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت15:59به قلم زيباي باران | |

سلام...........

امروز می خوام یه شعری که استاد شجریان جدیدا واسه همین اتفاقای اخیر خونده بزارم:

شعرش از فریدون مشیریه

 

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می‌خوانی مرا،
بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ی غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...
اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار…

 

 

 

نظر یادتون نره!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت19:10به قلم زيباي باران | |

  منم می خواستم  اون شعره رو بذارم که دیدم باران گذاشته .

شهادت حضرت علی (ع) را به  تمامی مسلمانان واقعی تسلیت می گویم .

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت14:5به قلم زيباي نوگل | |

سلام...................

اومدم شهادت حضرت علی(ع)رو تسلیت بگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چرا.............

ولی یه حس خیلی خیلی خیلی خاصی نسبت به حضرت علی دارم.....

خیلی دوسش دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب حالا یه شعر آشنا:

"علی آن شیر خدا شاه عرب               الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است              دل شب محرم سرالله است

فجر تا سینه آفاق شکافت                 چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب            می برد شام یتیمان عرب

عشق بازی که هم آغوش خطر          خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر                    حلقه در شد از او دامن گیر

دست در دامن مولا زد در                 که علی بگذر و از ما مگذر

شال می بست و ندایی مبهم          که کمربند شهادت محکم

شبروان مست ولای تو علی            جان عالم به فدای تو علی"

 

(یادتونه این شعرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!)

تو این شبا............شبای قدر

من که واقعا میشینم با خدا حرف می زنم و ازش خواهش می کنم!

ایشالا که خدا آرزوهامونو براورده کنه!!!!!!!!!!!!!!!

 

                                                "آمین"

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت12:7به قلم زيباي باران | |

امروز صورتم خشک شده بود .داشتم کرم می مالیدم.کرمه بوی ویکس می داد. که یهو یاد یه چیزی افتادم.

واااااااای .روز نمایش اربعین ........من و شقایق جفتمون سرما خورده بودیم و داشتیم می مردیم .اونروز موزه ی سنگ شناسی هم قرار بود بریم .توی اتوبوس که بودیم شقی یه ظرف ویکس درآورد  و  زیر دماغش گرفت و یه نفس عمیق کشید که مثلا سرما خوردگیش   خوب بشه .بعد منم خواستم . تمام مدت موزه منو شقی داشتیم این ظرف و از هم می قاپیدیم که فین فین نکنیم .نزدیک نمایش که شد شقی گفت:وقتی دیالوگ هاتو می گی منم کنارت وایمیسم اینو زیر دماغت می گیرم .توی معرفی ها هم می گیم :شقایق یوسف پور در نقش نگهدارنده ی ویکس راوی

(یه جایی بود که من مثلا از شدت احساسات می افتادم زمین )بعد شقی می گه :مثلا تو می افتی و می گی : امروووووووز جدممممممم .......رسول خدااااااااااا  کشته شد .........من همینجوری وایمیسم لبخند می زنم به تماشاچیان!

 

می گم اونوقت من از اون پایین آستینتو می کشم که تو هم بیا ی پایین ویکس رو بگیری بعد دیالوگامو می گم .

....................................................................

و در ضمن من وسط نمایش خوردم به درخت دکور ونزدیک بود بیفته .خوشبختانه موقع فیلمبرداری دوربین یه طرف دیگه بود.

 

 

عجب خوش بودیماااااااا.

و در ضمن ....

لطف کنین نظر بدین .

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت1:36به قلم زيباي نوگل | |

خودتونو جمع نکنین .همینجوری پیش برین .تا یه سال دیگه همه تو دیوونه خونه داریم با پنجره حرف می زنیم .!!!!!!!!!!!!خب مگه چه اشکال داره؟؟بالاخره پنجره هم احساس داره !!!!!!!!

و در ضمن .....

اگر جمع کردن از بزرگانه دو حالت بیشتر نداریم .

۱.همه خیلی کوچیک و حقیریم که حتی خودمونو نمی تونیم جمع کنیم!

۲.آدمای بزرگ خیلی زیادن .چون می تونن خودشونو جمع کنن .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت17:19به قلم زيباي نوگل | |

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام..................(جوابش واجبه!!!!)

وای.......دیشب یه خوابی دیدم در حد المپیک وحشتناک.......

یعنی وحشت ناک که نه...............

ناراحت کننده.......اصلا حالم بده....گریه م گرفت!!!!

خواب دیدم که.....

که.................

مادربزرگم..............!!!!!!!!!!!!

نهههههههههههههههههههههههههههه.......................

وایییییی خدا جون...........

خدا نکنه!!!!!!!!!!۱

می ترسم به مامانم بگم....ناراحت میشه؟؟؟؟؟

وای خدا......من میمیرم!!!!!!!!!!!!

ای خدا جون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

الان دارم بابا لنگ دراز می بینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی قشنگه.....البته می دونم که می دونین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاشکی منم برم یه دبیرستان شبانه روزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی باحاله!

کاشکی این مدرسه مونم شبانه روزی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای خدا.......

چی می شد اگه می شد!

واقعا.........................................................

چندتا جمله:

 

عشق رازی ست مقدس برای کسانی که عاشقند

عشق برای همیشه بی کلام می ماند

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند...

عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست

 

 

چقدر این ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر می گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

عقربه ها بی جهت می گردند

آه این عقربه های نامرد

چه بلایی بر سرم آوردند

نه ز بغضم گره ای بگسستند

نه ز دردم گره ای وا کردند

آه از این عقربه های نامرد....

 

 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ت می کرد بهت چی گفت؟

گفت:جایی که میری مردمی داره که می شکننت

نکنه غصه بخوری....من همه جا باهاتم.تو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری

قلب می زارم که جا بدی

اشک می دم که همراهیت کنه

و....

         مرگ که بدونی بر می گردی پیشم

 

 

به خاطر عشقتون....نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت14:38به قلم زيباي باران | |

بس کنین دیگه !!!!!!!! خودتون جمع کنین !!!! بهاره تو چت شده؟؟؟؟؟ دیگه هیچ امیدی نیست ....نه ....وای .....من باید بمیرم ............

آدم میاد وبلاگو نگاه می کنه کلا شاااااد  مه شه .حالا مگه چی شده شما ۲ تا (بهاره و باران) انقدر بدبخت و بیچاره شدین یکهو؟؟؟

بهاااااره؟؟؟نکنه ماه نو رو خوندی اینجوری شدی ؟؟؟؟؟ ( اگه دیگه بهت کتاب احساسی دادم ......دفعه ی دیگه تاریخ احزاب و جنگهای سیاسی رو می دم بخوابی انقدر گریه نکنی )

در ضمن .......همتون بسیار بدین ۰(همینجوری گفتم تو دلم یه وقت چیزی نمونه )

دیشب با مامانم داشتیم درباره ی تیزهوشان و از این چیزا حرف می زدیم .......بعد من گفتم :آی چه قدر خوب می شد اگه می تونستم با سوسن جان حرف بزنم در باره ی امتحان ازش سواااااااال کنم .بعد مامانم گفت:نه سوسن که قبول نشد .با یه کسی که قبول شده باید حرف بزنی .

بعد من می گم  :حالا خیلی قبولی مهم نیست .مهم....شرکت در امتحانه !!!!!!

مامنم می گه : نه ....زنگ بزن به سپیده .(یکی از فامیلامون .الان هم فرزانگانه ....)

بعد می گم : خب نه ممنون .من خودم می دونم چی کار کنم .

بااااااااای.(و در ضمن هیچ کی دیگه  غمگین ننویسه)

و نظر هم فراموش نشه .

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت16:10به قلم زيباي نوگل | |

سلام بر.......(این نقطه ها یعنی نمی شناسمتون)

یه چند روزه یاده دبستانم افتادم......................................

یادمه یه معلم قرآن داشتیم.................

خیلی مهربون بود..............شیرازی بود...

من عاشق لهجه ش بودم..........خیلی باحال بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم هرجا که هست موفق باشه!

یاده معلم کلاس اولم هم افتادم............

الهی....حالا که فکرشو می کنم خیلی گل بود!(یادش بخیر که چقدر زحمت کشیدن معلمای کلاس اول تا ما یادبگیریم بخونیمو بنویسیم.....فقط بخونیمو بنویسیم!)

معلم کلاس سوممونم خوب بود...نمی دونم چرا بچه ها ازش خوششون نمیومد!!!!!!!!!!!!

کلاس چهارمم یه معلم زبان داشتیم........من خیلی دوسش داشتم...اسمشم خانوم ذاکری بود!!!!!!!!!

دیگه بقیه شون جالب نبودن!!!!!!!!!!!!!!!!!

راهنماییم که............................................

تعریف نکنم بهتره......................

فقط اینکه فکر کنم هممون خیلی چیزا یادگرفتیم.....خیلی چیزا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

معنیه خیلی چیزا رو فهمیدیم...........................

حالا باید ببینیم امسال چه داستانایی داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب بالاخره بهاره م نوشت.......................

بقیه م که قبلا تقریبا می نوشتن......ایشالا از این به بعد دیگه همه می نویسن............من از طرف بقیه قول می دم!

حالا هم می خوام چندتا جمله بنویسم:

"افسوس که قصه مادربزرگ درست بود....................

همیشه یکی بود..........یکی نبود"

 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم

بر فراز ویرانه های قلبم...ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت!

و چه کودکانه دروغ می گفتم...:

که شهر در امن و امان است!

 

 

از سکوت آسمان ها پرسیدم

     چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم

گفت بنویس:

     "بی تو فردایی ندارم....."

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای خدا!............................

من دیگه واقعا خل شدم...........

اگه الان بهم زنگ بزنین باهام بحرفین نمی فهمین کی داره حرف می زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی تنه "صدا"م همونه ولی نوع حرف زدنم کاملا عوض شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...............

دیروز حالم بد بود....سرما خورده بودم!

انقدر حالم بد بود که مامانم اومد بقلم کرد و گریه کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم گریه م گرفت بعد اونم فکر کرد که دارم به خاطر خودم گریه می کنم بهم داشت نگا می کرد

منم بهش گفتم چرا واسه من گریه می کنی...............من واسه خودم گریه نمی کنم که!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم فردا بتونم بیام مدرسه واسه امتحان.....................

ببینم پریسام چی میگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت13:45به قلم زيباي باران | |

سلام.سلامی با تاخیر.سلامی با غصه.سلامی با جدایی.

به خاطره اینکه چند وقت نبودم معذرت می خوام.من بالاخره با خودم کنار اومدم.

همه چیز تموم شدو رفت.همه ی اون روزای قشنگ رفتن و یه مشت خاطره به جا گذاشتن.چه قدر

دوست دارم دوباره برگردم به عقب. 

 

سراپا اگر زردوپژمرده ایم

ولی دل به پائیز نسپرده ایم

 

چو گلدان خالی،لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

اگر خون دل بود،ما خورده ایم

 

اگر دل دلیل است،اورده ایم

اگر داغ شرط است،ما برده ایم

 

اگر دشنه دشمنان،گردنیم!

اگر خنجر دوست،گرده ایم!

 

گواهی بخواهید،اینک گواه:

همین زخم ها که نشمرده ایم!

 

دلی سربلندوسری سر به زیر

ازین دست عمری به سر برده ایم

 

 

 

 

تا بعد!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:35به قلم زيباي بهاره | |

یه شعر معروف:

"جان مریم چشماتو باز کن...منو صدا کن

بشیم روونه

بریم از خونه

شونه به شونه

بیاد اون روزا

آی نازنین مریم

 

 

بازم رسید وقت درو...مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندمارو

بیا بیا نازنین مریم

نازنین مریم

 

 

 

باز دوباره صبح شد....من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم...تو رو خواب می دیدم

خوشه ی غم

توی دلم

زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه

چه کنم با این غم

آی نازنین مریم"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازم اومدم بچه هارو ارشادشون کنم..........:

بچه ها اون روزی که رفته بودیم موزه سنگ شناسی رو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(واااااااای خدا چه روز طنزی بود!!!!!!!!!!!!اون تاتره.........خیر سرمون اربعین بوداااااا!من یکی که رفتم خونه هم بیخدی می خندیدم!......یادش به خیر!)

یادتونه که واسه ی اینکه توی این وب خاطره بنویسیم داشتیم تو سر و کله هم دیگه می زدیم؟؟؟؟؟؟؟

داشتیم خاطراتمونو بین همدیگه تقسیم می کردیم آخرشم به من نرسید!!!!!!!!!!!!!!!

(البته بعدش نوشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از همتون زودتر)

یادتونه؟...................

اولین روزی که این جارو ساخته بودیم اومدین چقدر شاد و خوشحال خبرشو دادین؟؟؟؟؟؟؟؟!

یادتونه؟......................

یادتونه معمولا روزانه آپ می کردیم و حتی بعضی روزا چندتا چندتا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یادتونه؟..................................

من دیگه هیچی نمی گم!

لطف کنید خودتون درست بشین.............

خواهشا!

لطفا!

التماسا!

تو رو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

دیگه همین دیگه.........

نزارین "دوستتون" آرزوشو به گور ببره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای......................

جدیدا حس می کنم از زمین و زمان داره همین جوری داره بلا سرم میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب یه اتفاق خیییییییییلی بد افتاد!

حسابی پیش داییم و زن داییم و......ضایعم کردن!

می دونید کی؟

"مادربزرگم"

نمی دونم باید چی کار کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از این آدمکه خیلی خوشم میاد:

بغض کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینو یادتونه:

هییییییییییییییییییی روزگار!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر کنم الان دیگه کاملا فهمیدین چقدر حالم بده!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت12:32به قلم زيباي باران | |

سلام............

خوابم نمی برد...یعنی شاید دلم نمی زاشت که بخوابم!!!!!!!!!!!

نمی دونم....................

فقط می دونم که امروز دیگه آخرش بود...................

امروز دیگه مطمئنم از یادم نمیره...................

امروز دیگه به قوله یه فیلمی حقیقت واقعا تالاپی خورده تو سرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز دیگه چشمامو بهش دوختم..........بهش گفتم که بیاد....

به کی؟؟؟؟؟؟؟؟

به جدایی!!!!!!!!!!!!!!!

به کسی که ۱ماهه(تقریبا)دستام تو دستشه و من همیشه سعی کردم ازش فرار کنم....از دستش قایم بشم......

و اون در تمام این مدت روبروی من وایساده بود و من شاید سرمو پایین انداخته بودم تا نبینمش!

فقط بعضی وقتا که دستمو محکم فشار می داد سرمو بالا می آوردم و این لحظات درست وقتایی بودن که حس دلتنگی داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید تو این مدت منتظر بودم بیان بهم بگن که همون ۱٪که ممکن بود دوباره ببینمش کارشو انجام داده و عملی شده ولی امروز فهمیدم که دیگه هیچ کس نمیاد!

و امروز.............................

خودم دستامو باز کردم تا بیاد و بره توی تمام وجودم و حالا................

من و تنهایی و جدایی باهم دیگه داریم توی یه بدن زندگی می کنیم!شایدیکم سخت باشه ولی...........................

شاید عادت گزینه ی مناسبی باشه....................!

شایدم امیدواری..........................

نمی دونم!........................................

دیگه هیچی نمی دونم................

کاشکی امید خودی نشون بده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴شنبه تون مبارک!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوام با یکی حرف بزنم!.................................................

"خدا!"

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت0:28به قلم زيباي باران | |

سلام.......................

چه می کنید با ماه خدا و روزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش میگذره دیگه!!!!!!!!!!!!

اومدم خیییییییییلی کوتاه بگم که:

دوستای عزیز از همتون خواهش می کنم که سر سفره های افطار و سحرتون برای

آزادی زندانی های آزادیخواه دعا کنین.............

و برای خانواده هاشون که داره این روزا و هفته ها و ماه های سختو پشت سر می زارن هم دعا کنید...............

دعا کنید تا خانواده های اونا هم عین خانواده های ما دوباره دور هم جمع بشن و با هم باشن!.....

واسه بچه هاشون که بعضیاشون خیلی کوچیکن و حتما دل کوچولوشون واسه باباشون خییییییییییییییییییییییلی تنگ شده.....

 

و در آخر بگم که:

 

                      "نصر من الله و فتح قریب"

"یاری از خداست و پیروزی نزدیک است"

 

 

 

 

 

                                        

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت11:15به قلم زيباي باران | |

سلام یار قدیمی...

نامه ت رو خوندم عزیزم................................(امیدوارم که اینو بخونی!)

خوشحالم که ازشون خوشت اومد...

اون گله هم خییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود................خیلی ارزشمند بود!

مطمئن باش نامه و گلت همیشه توی ذهنم می مونه!.........

امیدوارم همیشه موفق باشی "گلم"!

سلامت هم به دوستات می رسونم!

 

 در ضمن:

خطت خیلی هم قشنگ بود!.....

 

امیدوارم بخونی این پستو!

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت16:10به قلم زيباي باران | |